تبليغاتX
رویاهای خدا -
...و شاید ما اندیشه های خدا، آرزوهای خدا و رویاهای خداییم ...

در جستجوی کلمه...-2

 

ریچارد باخ ساده شروع می کند، ساده می نویسد و به سادگی پیش میرود اما از همان ابتدا مبهوتت می کند و شاید عمدی هم ندارد. این مبهوت شدن تو از حیرانی نویسنده ریشه می گیرد... افکارش را بی محابا و بی ترس از نگاههای پرقضاوت و محدود عامه روی کاغذ میریزد و از خودش، از تو و از او می پرسد:

«چه می شد اگر کسی می آمد که آمدنش نیکوست، کسی که می توانست به من بیاموزد جهانم چگونه سیر می کند و چگونه می توان در اختیارش گرفت؟ چه می شد اگر می توانستم به دیدار انسانی کامل نائل شوم... اگر سیدارتا و یا مسیحی در عصر ما گام می نهاد که می توانست ناممکن را به سبب آگاهی از حقیقت نهان آن ممکن سازد؟ باری اگر می توانستم چنین کسی را در هیئت انسان ببینم... از چه حکایت می کرد و به چه می مانست؟

شاید او به تصویر این مسیحا که بر صفحه های روغنی و خاک آلود روزنامه ام چاپ شده است، نمی مانست، شاید او آنچه این کتاب می گوید را نمی گفت. اما گاهان اگر آنچه این یگانه به گوشم می گفت، حقیقت می داشت، مثلا اینکه: آنچه در اندیشه و پندار ما می گذرد، بر زندگیمان راه می گشاید پس به طریقی من و هر یک از شما به دلیلی در این دم گرد آمده ایم. شاید برگرفتن این کتاب در دستهایتان اتفاقی نباشد؛ شاید در این ماجراها و خطرکردنها چیزی هست که برای به ذهن سپردنش آمده اید. من چنین می اندیشم و می اندیشم که مسیحایم در جایی دیگر با هیئتی دیگر، که به هیچ رو حکایت و افسانه پردازی نیست، فرود آمده و بر این گونه پدیدار شدن که ما طرحش را ریخته ایم، خنده می زند.»

 

نه ... اتفاقی نیست... چیزی هست اما نه فقط برای به ذهن سپردن بلکه برای جستجو کردن، کشف نمودن، به تجربه دریافتن و زیستن... زیستن، نفس کشیدن، رویا دیدن و راه رفتن با او و در او ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:14  توسط سارا یوسف پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روایت سرخپوستان از آفرینش جهان به این اعتقاد بر می گردد که در ابتدا جهان در ذهن خدا بود.
«...پدرمان شروع کرد به گریه کردن و دریاها و آبها را ساخت...او فکر کرد: چنین است که اگر هر چیزی را آرزو کنم همانطور که خواسته ام خواهد شد. پس آرزوی نور کرد و روشنایی شد.آنگاه دوباره اندیشید و زمین را آرزو کرد و این زمین به وجود آمد...آنگاه برای اولین بار شروع به سخن گفتن کرد. او گفت:حالا که همه چیز درست همانطور شده که من می خواستم باید موجودی را بسازم که مثل خودم باشد. پس تکه ای گل برداشت و آن را به شکل خودش درآورد...»
و شاید ما اندیشه های خدا، آرزوهای خدا و رویاهای خداییم ...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی
رویای اول- جستجوگری
پیوندها
انجمن حرفه ای متفکران و محققان
راه حضور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM