![]() |
![]() |
|
| ...و شاید ما اندیشه های خدا، آرزوهای خدا و رویاهای خداییم ... |
|
رویای اول- جستجوگری در آغاز کلمه بود و کلمه «خدا» بود... در جستجوی کلمه...-1 کلمه... واژه ها... دنیایی رازآلود... جهانی بیکران که طبق تعالیم بزرگان می تواند خلاق باشد و زاینده یا مخرب و یرانگر. و کتابها که مملوند از واژه. سمفونی هایی از کلمات که باید دید چه کسی نتها را نوشته، برای چه نوشته و در چه حالی نوشته و از کجا الهام گرفته و...؟ بعضی کتابها را که می خوانی دیگر نمی توانی زندگی را همانطور ادامه دهی که قبلش در جریان بوده و اوهام ریچارد باخ یکی از آن کتابهاست. سپهری می گفت نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید و اوهام ریچارد باخ از آن دست کتابهایی است که بادها و گاه گردبادهایی را می توان در آن تجربه کرد. گردبادهایی که گرچه روی زمین حرکت می کنند اما سر در آسمان دارند. ریچارد باخ در اوهام، بارقه هایی نور پاشیده که نشان از خورشیدی دارد که شاید برای لحظاتی به آن خیره نگریسته... اولین بار که مقدمه اوهام (پندار) را خواندم دلم می خواست ریچارد باخ را می دیدم و فقط می پرسیدم مسیحایت را دیدی؟ اما کتاب که به نیمه رسید به نظرم پاسخ را داده بود... شاید همه به اندازه او خوش شانس نباشند اما ... اوهام اما از چیزی حتی بالاتر از ملاقات با نجات دهنده روحت حرف می زند. گرچه این خود برای بسیاری افسانه ایست دست نیافتنی اما این داستان رمزآلود از چیزی بسیار فراتر از اندیشه های محدود عموم بشر می گوید... گام به گام می رود... حدود را آنچنان می شکند و محدوده های زمینی را آنسان خرد و نابود میکند که در انتها خود را در آسمان و میان ابرها احساس می کنی و آخرین جملاتش که «شاید هر آنچه در این کتاب آمده یکسره بر خطا باشد»، تو را میان داستان اسراری خودت رها می کند که چه شد؟ وهم بود یا خیال؟ رویا بود یا شعار؟ شعر بود یا ...؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:12 توسط سارا یوسف پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
روایت سرخپوستان از آفرینش جهان به این اعتقاد بر می گردد که در ابتدا جهان در ذهن خدا بود.
«...پدرمان شروع کرد به گریه کردن و دریاها و آبها را ساخت...او فکر کرد: چنین است که اگر هر چیزی را آرزو کنم همانطور که خواسته ام خواهد شد. پس آرزوی نور کرد و روشنایی شد.آنگاه دوباره اندیشید و زمین را آرزو کرد و این زمین به وجود آمد...آنگاه برای اولین بار شروع به سخن گفتن کرد. او گفت:حالا که همه چیز درست همانطور شده که من می خواستم باید موجودی را بسازم که مثل خودم باشد. پس تکه ای گل برداشت و آن را به شکل خودش درآورد...» و شاید ما اندیشه های خدا، آرزوهای خدا و رویاهای خداییم ... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
رویای اول- جستجوگری |
| پیوندها |
|
انجمن حرفه ای متفکران و محققان راه حضور |
|
RSS
|